سحر گلکاری حق
دلم میخواست در عصر دیگری دوستت می داشتمدر عصری مهربانتر و شاعرانهترعصری که عطرِ کتاب ،عطرِ یاس و عطرِ آزادی را بیشتر حس می کرددلم می خواست تو رادر عصر شمع دوست می داشتمدر عصر هیزم و بادبزنهای اسپانیاییو نامههای نوشته شده با پـرو پیراهنهای تافتهی رنگارنگدلم می خواست تو را در عصرِ دیگری می دیدمعصری که در آنگنجشکان ، پلیکانها و پریان دریایی حاکم بودندعصری که از آنِ نقاشان بود ،از آنِ موسیقی دانها ،عاشقان
برچسب:
نویسنده: کامیار کاشانی
سحر گلکاری حق
تو را تماشا میکنمخورشید بزرگ میشودو عنقریب روزمان را سرشار میسازدبیدار شوبا قلب و سری رنگینتا ادبار ِ شب زایل گردندتو را تماشا میکنمو همه چیز عریان میشودبیرون بَلَمها در آبهای کم عمق میرانندسخن کوتاه باید کرد:دریای ِ بدون ِ عشق سرد استجهان آغاز شده ستموج ها گهوارهی آسمان را تکان میدهندو تو در میان شمدهایت به خود تسلی میدهیو خواب را به خویش میخوانیبیدار شوتا در پیات روان گردممن تنی دارم برای انتظار کشیدنات،تنی برای دنبال کردنا
برچسب:
نویسنده: کامیار کاشانی